همبستگي با زندانيان سياسي

Wednesday, May 27, 2009

نامه سوم در بيست و پنجمين روز اعتصاب غذا

از آغاز ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ تا پايان "انتخابات" دورۀ دهم "رياست جمهوری"
در اعتراض به دستگيری های خودسرانه و شکنجه مستمر زندانيان،
احکام سنگسار، اعدام کودکان و اعدام های پرشمار بزرگسالان،
در حمايت از همه زندانيان سياسی
و ديگر مقاومت کنندگان در برابر "انتخابات" مديريت شده "رياست جمهوری"

بهروز و حسين عزيز، سايه ای کمرنگ از شما،
پايان اعتصاب غذايتان را انتظار می کشد
! ل

« ...... به چهارم خرداد ۱۳۶۵ رسيديم. ديروز سالروز فتح خرمشهر بود ولی جنگ هنوز ادامه دارد. مطابق آماری که اخيرا داده اند، تاکنون به ۵۱ شهر و ۳۰۹۱ روستا خسارات سنگينی در حدود ۲۰۰ ميليارد دلار وارد شده و کارخانه ها نيمه تعطيل شده اند. با اين حال خمينی و اطرافيانش کماکان بر طبل جنگ می کوبند و او در نطق چهارم فروردينش گفت که «تا اين حزب عفلقی (بعث) هست، جنگ خواهيم کرد.» تظاهرات متعدد بر ضد اين جنگ فرسايشی در داخل به صورت خودبخودی و در خارج کشور با برنامه ريزی روی می دهند ولی کوچکترین علامتی از احتمال آتش بس و برقراری صلح ديده نمی شود و به تازگی عمليات خونبار والفجر ۸ را با کشتگان فراوان انجام داده اند. ما هم در تمام سال گذشته، عمده وقت آزادمان به همراه با دوستان عراقی به تدارک و اجرای آکسيون های ضد جنگ و کسب حمايت بين المللی برای دوستان و رفقايمان که در زندان هستند و خطر مرگ زير شکنجه يا اعدام تهديدشان می کند، گذشت.
کميسيونی که قرار بود در مورد برابری مدرک تحصيلی من تصميم بگيرد، نهايتا کار خود را انجام داد و مقرر کرد که يازده امتحان را که تقريبا يک سوم تحصيل پزشکی در اينجا است، بدهم. دستم به جایی بند نيست. شايد نخستين موردی باشم که از ايران در اين کشور برای برابر کردن مدرک دکترای پزشکی اش تقاضا کرده است و شايد این موضوع که هنوز معياری برای مقايسه سطح تحصيل پزشکی در ايران و اتريش ندارند، موجب شده است که تعداد امتحان های تعيين شده، زياد باشند. شايد هم چون ترتيب نمرات در اينجا برعکس است، نمرات خوبم در دانشگاه را به حساب نمرات بد گذاشته اند. در هر حال امکان اعتراض داشتم. ولی دوستان پيشنهاد کردند چنين نکنم چرا که در اين صورت کارم دوباره چند ماهی عقب می افتد و معلوم نيست که اين بار اعضای کميسيون چه نظری بدهند و بهتر است در عوض سعی کنم که در اين مدت تعدادی از امتحانات مقرر شده را بدهم. برای همين در هفته های اخير درس خواندن دوباره را آغاز کرده ام تا ببينيم که اين یکی تکرار چه مدت طول می کشد.
خبرهایی که از دوستان و از داخل زندان می رسند، بسيار دهشتناک هستند. شکنجه و اعدام به شديدترین وجهی کماکان ادامه دارد. به گزارش سازمان عفو بين الملل، در سال گذشته ميلادی، يعنی ۱۹۸۴ جورج اورول، ۶۶۱ نفر اعدام شده اند و رقم اعدامی ها از سال ۱۳۵۷ تا آن زمان ۶۱۰۸ نفر بوده است و همه می دانيم که اين تازه نوک کوه يخ اعدام ها در دوران حاکميت جمهوری اسلامی است. اعدام ها امسال هم با شتاب پيشين ادامه يافت و از جمله در فاصله کوتاهی از آخر شهريور تا آخر مهرماه، در تهران ۱۲۰ تن از زندانيان سياسی را تيرباران کرده و در قطعه ۱۰۶ بهشت زهرا مدفون کرده اند. يارانی از من چون رضی الدين تابان، محمدرضا غبرائی، جهانگير بهتاجی، بيژن نوبری، محمد شيرودی، محمدامين شيرخانی و ابراهيم لطف الله زاده، از جمله زنده يادانی بودند که يا به جوخه اعدام سپرده شدند و يا در زير شکنجه، از ميان رفتند. ابراهيم لطف الله زاده (سعيد)، جوان خودساخته ای که در دوران تحصيل دبيرستانی خود با کارهایی چون مکانيکی، آهنگری و نجاری، به پدر زحمتکش معلمش در تأمين معاش زندگی کمک کرده بود، سپس به دانشگاه رفته بود و آخرين روزهای قبل از دستگيری اش در سال ۱۳۶۰ را با پيشمرگان کردستان گذرانده بود. کسی که او را در زندان های تبریز، عشرت آباد، اوين، گوهردشت و مجددا اوين، تحت شکنجه های شديد قرار داده بودند و آنگاه که برايشان مسجل شده بود که شکستنی نيست، فرمان اعدامش را داده بودند. او در آخرين ديدار با پدر و مادرش، در آخرين روز تابستان، با روحيه ای استوار، حلقه ازدواج، ساعت و عکس همسرش را به پدر تحويل داده بود و در برابر سوال او که: «پسرم، اين آخرين ديدار ماست؟» تنها لبخند زده بود و در برابر فرياد مادرش به زندانبانان که: «رها کنيد پسرم را! او را از من نگيريد!» گفته بود: «مادر! از اين مزدوران چيزی مخواه! اين حيوانات فقط برای آدم کشتن اينجا ايستاده اند.»
پارسال، "انتخابات" هم داشتيم. تدارک ديده بودند که خامنه ای برای بار دوم هم رئيس جمهور شود و همينطور هم شد. طبق معمول هر "انتخاباتی" گزارش های متعدد از انجام تقلب در آن رسيد. ولی بر مبنای همين اطلاعات داده شده هم، با اينکه سه و نيم ميليون به جمعيت صاحب حق رای کشور افزوده شده است، دو و نيم ميليون کمتر از دفعه پيش در "انتخابات" شرکت کرده اند و خامنه ای با وجود حذف ۴۷ کانديدای ديگر از جمله شخصيت مطرحی چون مهدی بازرگان توسط شورای نگهبان، نزديک چهار ميليون رای کمتر از گذشته کسب کرد. اينها همه به رغم به ميدان آمدن خمينی با تمام نيرو بود که از جمله گفته بود: « مسئله، مسئله رياست جمهوری نيست. مسئله، مسئله اسلام است» هم او بارها، شرکت در "انتخابات" را تکليف شرعی اعلام کرده بود و به اين ترتيب خواسته بود از تمام امکاناتش برای تأمين مشارکت مردم استفاده کند.
وضع ميرحسين موسوی، نخست وزير هم در اين فاصله چندان تعريفی نداشت. او که اطرافيانش، ميرحسين مظلوم، می خوانندش، به همه همقطارانش تحميل شده است. دو کانديدای شکست خورده از خامنه ای، در دوران انتخاباتی تا توانستند ناتوانی های او را افشاء کردند. خامنه ای هم با ادامه کار اوٍ، پس از "انتخاب" دوباره مخالفت کرده است. تنها اظهار نظر خمينی مبنی بر تأييد او، ميرحسين را سر کار نگه داشته است، چرا که خمينی کسی را لايق تر از او که در عين حال حرف شنوی او را داشته باشد، پيدا نمی کند. به اين ترتيب خمينی، او را به خامنه ای و خامنه ای به مجلس تحميل کرد. گر نيک بنگريم، وی به خمينی و رفسنجانی هم که علنا از او حمايت کرده است، به شکلی تحميل شده است. شايد تنها در چنين دورانی که جنگ فرسايشی، قيمت نفت ارزان و آفتاب لب بام خمينی، از هم پاشيدگی شيرازه حکومت را محتمل می نماياند، است که شخص ناتوانی چون موسوی می تواند، مورد توافق اراده های متناقض يکديگر باشد.
حسينعلی منتظری هم پارسال بالاخره با وجود اختلاف نظرهای فراوان، در مجلس خبرگان به عنوان قائم مقام خمينی انتخاب شد تا حکومتيان پس از مرگ احتمالی ناگهانی ولی فقيه پير، دچار تشتت نشوند...........»

از خاطره ای تلخ به واقعيتی همچنان تلخ باز گردم. امروز ۴ خرداد ۱۳۸۸ است. خرمشهر آزاد شده در ۲۷ سال پيش هنوز آباد نشده است. جنگ سال هاست به پايان رسيده است. اما امنيت هنوز تأمين نشده است. نه نزد مردم که جان و مال و شغل و آينده و ...برايشان مصون نيست و نه برای حاکميت که کوچکترين حرکت زنان، کارگران، جوانان، دانشجويان، روزنامه نگاران، روشنفکران، دگرانديشان و دگرباشان در جهت طرح ابتدائی ترين خواسته هايشان را، تهديد "امنيت ملی" به حساب می آورد.
امروز روز بيست و يکم اعتصاب غذای بهروز جاويد طهرانی، آخرين بازمانده قيام دانشجوئی ۱۸ تير در زندان گوهردشت کرج و حسين کاظمينی بروجردی، روحانی خواهان جدائی دين از دولت، در زندان يزد است. خطر مرگ، جان هر دو زندانی را تهديد می کند. من نيز در روز بيست و پنجم اعتصاب غذايم هستم. ولی شرايط من با اين دو عزيز، قابل مقايسه نيست. ايشان هر دو، در تمام سال های زندانی شان در معرض ضرب و شتم و شکنجه های مداوم جسمی و روانی بوده اند و اکنون اعتصاب غذا نيز به آن اضافه شده است و به خاطر تمام اينها از نظر وضعيت سلامتی در شرايطی بحرانی به سر می برند. شبكيه چشم آقای بروجردی آسيب جدی ديده است و وی از نارسائی شديد قلبی و عفونت زخم های ناشی از ضرب و شتم در عذاب مدام است.
وضعيت بهروز جاويد طهرانی نيز به شدت وخيم است. بنا بر گزارش های رسيده، او با دستبند و پابند در يکی از سلول های انفرادی بند يک زندان گوهردشت که به بند آخر خطی ها موسوم است، به زنجير کشيده شده و در چنين وضعی به اعتصاب غذای خود ادامه می دهد. تداوم اين اعتصاب، به خاطر وضع بد جسمی او و عوارض ناشی از ضرب و شتم مکرر به او که از دست دادن پنجاه درصد بينايی چشم چپ تنها يکی از آن هاست، می تواند به شدت خطرآفرين باشد. علاوه بر آن پخش شايعاتی در مورد اقدام به خودکشی او در اين زندان، با توجه به تجارب قبلی در مورد ولی الله فيض مهدوی و اميرحسين حشمت ساران به شدت نگران کننده است و بيم آن می رود که او نيز سرنوشتی چون زهرا کاظمی، زهرا بنی يعقوب، اکبر محمدی، علیرضا رجبی، اميدرضا ميرصيافی و ابراهيم لطف اللهی که همگی به طرز مشکوکی در زندان فوت کردند، دچار شود. آسياب مرگ جمهوری اسلامی که از خون جوانان ميهنمان می گردد، زمانی ابراهيم لطف الله زاده را به کام خود فرو کشيد و در زمانی ديگر، همنام او، ابراهيم لطف اللهی را و انگار که هرگز سيراب خون نخواهد شد.
خانواده و نزديکان بهروز جاويد تهرانی با پيگيری مداومشان از او می خواهند که به اعتصاب غذايش پايان دهد و به اين ترتيب خود ياری دهنده آنانی که قصد جانش را کرده اند، نباشد. ما نيز تلاش کنيم و با امکاناتی که داريم به کمک بستگان او بشتابيم! باشد که هر چه زودتر خبر پايان اعتصاب غذا و برآورده شدن بديهی ترين خواست های ابتدائی وی را بشنویم.
۱۸ روز مانده به "انتخابات" مديريت شده دوره دهم "رياست جمهوری"، روند رد صلاحيت ها تکميل گشته و چهار نماينده مزاج های چهارگانه نظام سنتی جمهوری اسلامی در ميدان باقی مانده اند. تاکنون هم موسوی و رضایی و کروبی نيم ساعتی فرصت کرده اند تا از طريق سيمای جمهوری اسلامی با مردم صحبت کنند و هر سه سياست های احمدی نژاد در چهار سال گذشته را زير سوال بردند. اما آنچه که در اين هياهوی انتخاباتی کمتر از آن سخنی در ميان است، شرايط برگزاری اين "انتخابات" است. کميته دفاع از انتخابات آزاد، سالم و عادلانه که يک عضو حقوقدان آن، مهدی معتمدی مهر، از ۳۷ روز پيش در زندان است و محمد سيف زاده، دبير آن به دادگاه فراخوانده شده است، پس از اعتراض نامه ۲۷ اسفندماه خود نسبت به فقدان پيش نيازهای لازم در "انتخابات" پيش رو، هفته گذشته ارزيابی خود را از محدوديت ها و موانع غيردموکراتيک در برگزاری سالم "انتخابات" اعلام کرد و ضمن تاکيد بر اينکه «نظارت استصوابی» تمام معيارها و ضوابط انتخابات آزاد و عادلانه را نقض می کند، به اظهارات کامران دانشجو، رئيس ستاد انتخابات کشور به عنوان عالی ترين مقام مجری "انتخابات" و احمد جنتی دبير شورای نگهبان به عنوان مقام ارشد ناظر بر "انتخابات" اشاره کرده است که هر دو، تلاش های انجام گرفته نهادهای مدنی برای صيانت از آرای شهروندان را مورد بی اعتنائی و حتا تهديد غير مستقيم قرار داده اند.
حمايت تقريبا به طور کامل صريح خامنه ای از احمدی نژاد در کردستان که بر همگان روشن شده است، اکنون می رود که آن دو را تا حد زيادی هم سرنوشت کند. هر چند وی از زمانی که رياست واقعی و دائمی جمهوری اسلامی را در دست گرفته است، در تمام "انتخابات" های پيشين، با شهود فراوان نشان می داد که روی به کدام کانديدا دارد، ولی شايد تاکنون سابقه نداشته است که با تمام وزن خود بخواهد کفه کانديدای محبوبش را در برابر رقيبانش سنگين کند. حالتی که حمايت خمينی از موسوی را در برابر مخالفت هايی که در داخل و خارج حکومت با او می شد، تداعی می کند. البته اين بار بيشتر به صورتی کمدی.
در زمان ميان نوشتن نامه پيشين تا اين نامه، حد اقل در حدی که من از تماس های گوناگون و تعقيب رويدادها برداشت کرده ام، تمايل به تخريب کانديداهای رقيب همسو، از جانب هوادارانشان و همچنين برخوردهای عصبی کسانی که خواهان شرکت در "انتخابات" هستند، نسبت به کسانی که از آن دوری می گزينند، کاهش يافته است و اين می تواند نويدبخش پيروزی سياست تشکيل «رنگين کمان» چالشگر «سياهی» ها و تباهی ها باشد. رنگين کمانی که سه رنگ سرخ و سپيد و سبز پرچممان در طيف آن روشنائی بيشتری دارد. طيف سرخ آن، چپ ها که بنا به خصلت لائيکشان بيشتر منتقد و با فاصله از "انتخابات" خواهند بود، سپيدها، در برگيرنده نيروهای ملی و دموکرات غير چپ که خود را ممکن است ليبرال بدانند يا ندانند و باز به خاطر ويژگی سکولارشان عمدتاً تمايلی به شرکت در "انتخابات" ندارند و طيف سبز، از اصلاح طلبانی که گمان می برند با اصلاحات، تداوم عمر جمهوری اسلامی را که به آن اعتقاد دارند، تضمين می کنند تا کسانی که به جمهوری اسلامی اعتقادی ندارند ولی شرکت در "انتخابات" را رهگشای تحولات بعدی می دانند تا مذهبيون تحول يافته ای که اميدی به تغييرات در اثر اين "انتخابات" ندارند.
مبارزات انتخاباتی حسب انتظار با آغاز سه هفته نهایی اش، شتاب بيشتری يافته است، ولی هنوز نشانه ای از فراگيری احتمالی آن ديده نمی شود. «رنگين کمان»، با طرح مطالبات خود، اين بار به مراتب بيش از گذشته در ميدان حاضر شده و با گذشتن از منشور، برآيند اين مطالبات به خواسته ملی برقراری دموکراسی و رعايت حقوق بشر در جامعه، تبديل می شود. از اين رو همراه با تقابل با اين "انتخابات" مديريت شده، پيمان بندی متقابل شهروندان با يکديگر برای رسيدن به اين خواسته عمومی ضروری است. بر اين مبنا اميدوارم که تعداد هرچه بيشتری از هم ميهنان، طرح انتخاباتی «به موازات "انتخابات" مديريت شده رياست جمهوری، خواهان دموکراسی و رعايت حقوق بشر در جامعه شویم!» را مطالعه کنند و در صورت موافقت با محتوای آن، امضای اعتبارفزای خود را بر آن بيفزايند.
http://kandidatori.blogfa.com/
http://irankhanemanast.blogspot.com/

دوشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۸

حسن نايب هاشم (فرود سياوش پور)

www.hambastegi83.blogspot.com

nayeb_hashem@yahoo.com

kandidatori@gmail.com

Monday, May 18, 2009

نامه دوم در هفدهمين روز اعتصاب غذا


از آغاز ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ تا پايان "انتخابات" دورۀ دهم "رياست جمهوری"

در اعتراض به دستگيری های خودسرانه و شکنجه مستمر زندانيان،

احکام سنگسار، اعدام کودکان و اعدام های پرشمار بزرگسالان،

در حمايت از همه زندانيان سياسی

و ديگر مقاومت کنندگان در برابر "انتخابات" مديريت شده "رياست جمهوری"


سبزها هستند، ... آبی و سرخ و سپيد، رنگين کمانی در برابر سياهی ها و تباهی ها باشيم!



« ....امروز بيست و هفتم ارديبهشت ماه روز خاصی برایم نبود. روزی چون چند روز پيش با انتظارهای پايان يافته و انتظارهای نو. اول ماه مه امسال هم چون سال گذشته بود. ده ها نفر برای آنکه شناخته نشويم، با سرپوشی که تنها امکان ديدن و نفس کشيدن میدهد، مشت ها را گره کرده، بالا برديم و سقوط حکومت های ارتجاعی در دنيا را فرياد کرديم و چون سال گذشته با تشويق سالخوردگانی که جنگ و فاشیسم را تجربه کرده، بعضا از اردوگاه های مخوف دوران سلطه فاشيسم جان به در برده بودند، مواجه شديم. در اين يکسال مرحله قبول پناهندگی به سرعت طی شد و من در نخستين فرصت از "هتل" پناهندگان بيرون آمدم و به همراه دوست تازه بازيافته ام و يکی از نزديک ترین بستگان او، خانه ای را با وام دوست مهربان ديگری رهن کرده ایم و کرايه نسبتا کمتری از معمول می پردازيم. هر آنچه را که مدارک تحصيلی ام، در دست داشته ام، برای هم ارز شدن به دانشگاه داده ام و با وجود گذشت قريب یکسال از ارائه آن، کميسيون رسيدگی پاسخی نداده است. کوشش می کنم زبان آلمانی ام را بهتر کنم و حال ديگر در فعاليت های سياسی شرکت می کنيم و با بسياری از فعالان سياسی اتريشی يا پناهنده از.کشورهای ديگر منطقه چون عراق و ترکيه، فلسطين و غيره دوست شده ايم. در اين يکسال هم خبرهایی که از ايران رسيد، بخشی اميدآفرين، اما عمدتا به شدت نگران کننده بود. جنگ کماکان ادامه دارد و وارد مراحل فرسايشی شده است. يک تظاهرات ضد جنگ در جنوب شهر تهران صورت گرفت که ماموران امنيتی رژيم به شدت آن را سرکوب کردند. اوضاع اقتصادی فاجعه بار است و کارگران، دولت موسوی را نوکر مستکبران می دانند و نه حامی مستضعفان. اعتصاب کارگران کانادادرای به شکلی خونين سرکوب شد و کارگران ذوب آهن اصفهان اعتصاب کردند. جو در کارخانه های کوچک و کارگاه ها هم به خاطر شرايط سخت کارگران ملتهب است. جوانان هم در ورزشگاه امجديه تظاهرات اعتراضی گسترده ای داشتند. در مقابل حکومت بر ميزان سرکوب هايش افزوده است و جو ترور و اختناق در جامعه و شکنجه و اعدام در زندان ها، فزاينده است. قانون فوق ارتجاعی «قصاص و حدود» که سه سال و نيم پيش به تصويب مجلس اول رسيده بود ولی اجرای آن هنوز در سراسر کشور عموميت نداشت، با سوال لاجوردی دادستان انقلاب تهران از شورای عالی قضائی و پاسخ مثبت آن شورا، در تهران نيز آغاز شد. خبرهایی که از زندان های اوين، قزل حصار، گوهردشت، عشرت آباد و بند ۲۸۰ که همانا «کميته مشترک» می باشد، به خارج از اين زندان ها می رسد، هولناک هستند. خلخالی با اظهار جمله « ... ۹۴ نفر من جمله توماج، واحدی، مختوم و جرجانی اينها را بنده اعدام کرده ام. .. قتل عمدی بوده است. من توماج، واحدی، مختوم و جرجانی را بگذارم که چی؟» به تعدادی از قتل های پرشمارش که البته به تنهایی هم مرتکب نشده است، اعتراف کرد و خمينی در ديداری که با ری شهری وزير اطلاعات دولت موسوی و ديگر مقامات آن وزارتخانه، داشته است، ظاهرا سرپرستی امور زندان ها و تصميم گيری در مورد زندانيان را به عهده اين وزارتخانه گذاشته است. لاجوردی و دار و دسته اش ارکان مهمی از قدرت را از آن خود کرده اند و گفته می شود که حتا مسئولان درجه سوم اوين از مديرکل ها و معاونان وزرا نفوذ بيشتری دارند و می توانند بدون واهمه از هرگونه بازخواستی به هر جنايتی دست بزنند. شکنجه به صورت زدن ساعت ها شلاق بر کف پاها، آويزان کردن از سقف به شکل عادی يا قپانی به صورتی که تنها نوک انگشتان پا با زمين تماس داشته باشد و حتا آويزان کردن برعکس از مچ پا و چه بسا انگشتان پا و صدها نوع شکنجه ديگر چون شرکت در اعدام دوستان، اعدام های مصنوعی و غيره که لحظه ای از زندگی زندانيان در زندان را، تهی از شکنجه نمی کند، به شدت معمول است و هيچ کدام از شکنجه گران به خاطر اين جنايات غير انسانی از جانب هيچکسی در داخل و پيرامون حکومت، مورد سوال قرار نمی گيرند. در اين شرايط نهايتا، انديشمند بزرگ کشور، احسان طبری را به تلويزيون آوردند تا "اقرار" کند که يک عمر به "کجراهه" رفته است و به خاطر مقاومت دليرانه شان، رفقایمان مرتضی ميثمی، منصور پورجم و قربانعلی موذنی پور، زير شکنجه از ميان رفتند.

مرتضی ميثمی (کاوه) که در يک خانواده زحمتکش رشد يافته بود، آموزگاری بود که از طريق هنر تئاتر، علاوه بر شاگردان و همکارانش، با مردم و به ويژه با کارگران صنعتی شهر خود قزوين که از آنجا، کانديدای دوره اول مجلس نيز شده بود، پيوند نزديک داشت. از سال ۵۹ که خود را مجبور به ترک زادگاهش ديده بود، در تهران بدون شغل ثابت، مسکن و اندوخته مالی، با همسر و دو فرزند خردسالش، پرند و بيژن، علاوه بر فعاليت سنگين مبارزاتی، از طريق کارهای متفرقه ای چون مسافرکشی و نقشه کشی و خياطی همسرش امرار معاش می کردند و با اين وجود به خانواده پرجمعيتش نيز، بدون آنکه آنان از وضع بد مالی او خبر داشته باشند، کمک می نمود. هم او بود که دو ماه پيش از دستگيری اش، در یکی از آخرين گزارش هایش نوشته بود که وظیفه هر مبارز اين است که «در برابر هرگونه تهديد و ارعاب از سوی حکومت، دلاورانه با جسارت کافی و روحيه مقاوم و رزمنده برزمد»

"انتخابات" مجلس دوم هم با تقلبات فراوان و در چند مرحله کامل شد و "انتخابات" در بيست حوزه از جمله اصفهان و شيراز نيز که "انتخابات" سراسری شان به دستور شورای نگهبان باطل شده بود، اين بار به شکلی که مقبول آن باشد، برگزار گرديد. دولت موسوی هم در اوج اختلاف های جناحی با هشدار خمينی که حکومت «...اگر برود،.همگی خواهند رفت...» و «...امروز اگر خللی وارد بشود در اين جمهوری اسلامی، نمی دانيد که با ما چه خواهند کرد! می دانيد و انشاء الله بايد هم بدانيد. بايد احساس خطر بکنيد...». در مجموع رای اعتماد گرفت و از ۲۶ وزير معرفی شده تنها ۵ وزير نتوانستند رای کافی کسب کنند. ......»

باز هم نه، امروز ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸ است. امروز روز جهانی مقابله با همجنسگراهراسی است. سالروز روزی است که در سال ۱۹۹۲ ميلادی، سازمان بهداشت جهانی همجنسگرائی را از ليست بيماری ها خط زد و سه سال از زمانی می گذرد که اين روز، به عنوان روزی جهانی اعلام شده است. امروز یاد روزی افتادم که در دوران گذران رشته تخصص ام در رشته روانپزشکی در تهران، استاد قبل از معرفی "بيمار"ی به ما، از ما که هر يک پزشکی در دهه سوم و چهارم زندگی خود بوديم و هرکدام با صدها بيمار روانی در عمر خود تماس داشتيم، خواست مواظب باشيم که رفتاری ناشايست که موجب ناراحتی "بيمار" شود، از ما سرنزند و با ناباوری و طنز با پديده ای که شاهد خواهيم بود، برخورد نکنيم. وقتی "بيمار" مرد که البته از افسردگی ناشی از ترک و بی وفائی شريک زندگی اش، رنج می برد، نزد ما آمد، در ذهن من چيزی فرو ريخت. قبلا در دوران دبستان و دبيرستان، گاه با همکلاسانی مواجه می شديم که به مورد سوء استفاده قرارگرفتن از ديگر همشاگردی و بزرگسالان، مشهور بودند و آن پديده ای ديگر بود. اما حال با موردی مواجه بوديم که حرکات صورت، شيوه انتخاب کلمات و نحوه بروز احساسات، يک زن را تداعی می کرد. از آن پس ديگر نمی توانستم بپذيرم که مطابق تعريف های کتاب هايمان، آنچه که به عنوان «ناهنجاری های جنسی» می شناختيم و اشکال متفاوت آن تعريف شده بود، بيماری هستند و سال ها به شکلی ايشان را "معلول" به اعتبار ناهمخوانی مغز و بدن ايشان می دانستم تا اينکه نهايتا به این باور رسیدم که گوناگونی جنسيتی نيز می تواند به هنجار، اشکالی غير از زن و مرد دگرجنسگرا به تعريف متداولش داشته باشد. چند ماه پيش به ابتکار فرانسه و هلند از اتحاديه اروپا، اعلاميه در مورد سمتگيری جنسی و هويت جنسيتی، تقديم مجمع عمومی سازمان ملل شده و تاکنون ۶۶ کشور از ۱۹۲ عضو سازمان ملل متحد آن را امضاء کرده اند. با اين حال در ۷۷ کشور دنيا ارتباط همجنسگرايان با هم جرم تلقی می شود و در هفت کشور به شمول ايران، خطر اعدام را به همراه دارد و بررسی اعدام های صورت گرفته در سال های اخير نشان می دهد که حکم اعدام به خاطر چنين "جرائمی" نيز احتمالا در ايران صادر و اجرا شده است. تاسف بار اينکه بسيار از مدافعان حقوق بشر نيز، ورود به اين حوزه و به رسميت شناختن حق سمتگيری جنسی و داشتن هويت متفاوت جنسيتی را برای خود ممنوعه تلقی می کنند و اين موجب شده است تبعيضی که به اين گروه از هم ميهنان روا می شود، شديدتر باشد.

تا اين لحظه هم هنوز، ۷۸ نفر از بازداشت شدگان عمدتا مرد کارگر و دانشجوی دستگيرشده در مراسم اول ماه مه آزاد نشده اند و تک تک آزادی های صورت گرفته خارج از اين مجموعه در اين فاصله، با بازداشت های تک تک ديگر جبران شده است، به شکلی که با وجود نزديک شدن به انتخابات که قاعدتا گشايش معين فضای سياسی در بعضی از عرصه های ديگر را شاهد هستيم، نه تنها از مجموعه زندانيان سياسی کاسته نشده است، که بر تعداد آنان افزوده نيز شده است.

در اين روزها هريک از روزهای اعتصاب غذايم را به گروهی از قربانيان نقض حقوق بشر تقديم کرده ام که عمدتا در بند هستند. اما هم انواع نقض حقوق بشر و هم تعداد اين عزيزان در کشورمان در حدی است که بيشک در پایان اعتصاب غذايم هم خواهم ديد که از گروه ها و عزيزانی غافل مانده ام.

امروز را به محمد پورعبدالله که اکنون پس از شکنجه فراوان در زندان به سر می برد، مادر بيمارش و دانشجويان آزادیخواه و برابری طلب که متحمل صدمان فراوان در زندان های جمهوری اسلامی شده اند، با آرزوی آزادی هر چه زودتر او پيشکش نمودم.

۲۶ روز مانده به "انتخابات" مديريت شده دوره دهم "رياست جمهوری"، دیگر تقريبا قطعی است که اين بار هم نظارتی واقعی، چه بين المللی و چه داخلی در "انتخابات" نخواهيم داشت. شورای نگهبان زمان بررسی شرايط کانديداها و تأييد صلاحيت آنان، را پنج روز تمديد کرده تا رد صلاحيت شوندگان فرصتی برای اعتراض نداشته باشند و تنها خود را مجبور به دست به دامان شدن به رئيس جمهور مادام العمر خامنه ای بدانند، تا وی با حکم حکومتی احتمالی خود برای بعضی از آنان، ايشان را وامدار خود کند. مشابه پروژه ای که در دوره نهم در مورد مصطفی معين پيش برده شد. در هر حال، بنا به شواهد و اخبار تاکنون از شور انتخاباتی در کشور خبری نيست. هرچند که بعضی از شخصيت های شناخته شده کشور و تعداد معدودی از جريانات سياسی که دوره قبل راه تحريم انتخابات را برگزيده بودند، اين بار به نفع کانديدای احتمالی معينی مايل به شرکت در انتخابات هستند، در ميان توده مردم تفاوت ها ميان کانديداها، آنچنان که به نظر اين شخصيت های سياسی برجسته می نمايد، ديده نمی شود و اين مسئله اين احتمال را که اين "انتخابات" از نظرهایی با انتخابات دوره دوم شوراها، که به رغم مشارکت بسياری از احزاب و شخصيت های گوناگون سياسی، با استقبال مردم روبه رو نشد، مشابهت پيدا کند، کم نيست. همانطور که انتظار می رفت خامنه ای در هر سخنرانی خود، به رغم ادعای بی طرفی، با اشاراتی به کارگزارانش نشان می دهد که کدام کانديداها بيشتر مورد نظر او هستند. او در يکی از سخنرانی های اخيرش به ارجحيت «ساده زيست» بودن کانديداها اشاره کرد و برای مردم کشور به خوبی روشن است که کدام کانديداها درست يا غلط به ساده زيستی مشهور هستند و کدامين نه. خود او نيز که قادر است صدها ميليون دلار دارایی مردم کشور را بی حساب و کتاب جابجا کند به ساده زيستی مشهور شده است و ديگر اکنون به خوبی روشن شده است که به رغم "ساده زيستی" "رئيس جمهور" فعلی، احمدی نژاد، بيش از يک ميليارد دلار پول نفت کشور گم شده است و حساب های آن روشن نيست. به رغم ادعای وی مبنی بر سمتگيری به نفع اقشار آسيب پذير، در زمان رياست او بر دولت، ضريب جينی که معياری برای توزيع ثروت در جامعه است، بالا رفته و به رقم ۴۰ درصد رسيده است. او شايد بخواهد و بتواند در آستانه "انتخابات" با "حاتم بخشی" از بيت المال، برای حاميانش که ضرورتا منطبق با اقشار آسيب پذير جامعه نيستند، برای خود آرائی را بخرد، ولی افزايش فاصله طبقاتی در چهار سال اخير، چيزی نيست که به خصوص برای زحمتکشان که قوت لايموت خود را در اين سال های بالا بودن استثنائی قيمت نفت، به سختی به دست آورده اند، محسوس و ملموس نبوده باشد و بتوان آنان را به راحتی فريب داد. با اين حال هر چند که ستاره او در روزهای پيش رو در ميان مردم به سرعت رو به افول خواهد بود، اما حاميان او در بيت "رهبر" و نهادهایی چون سپاه و بسيج، کماکان از امکانات بسياری برای تأثيرگذاری ناسالم در روند انتخابات برخوردارند که می تواند موازنه را تا حد چشمگيری به نفع او يا ديگری چنان که خامنه ای و سپاه صلاح بدانند، به هم زند.

در اين دور هم بسياری از اصلاح طلبان باز هم به سياستی نخ نما و رنگ باخته روی آورده اند که استنکاف از رای دادن را با رای دادن به احمدی نژاد و اصولگرايان یکی می داند، معتقدان به اين "سياست" کوشش می کنند با تحريک عواطف، مخالفان شرکت در "انتخابات" را به رای دادن ترغيب کنند و گاه از کاربرد حداقل خشونت کلامی برای رسيدن به مقصود ابائی نداشته، در بحث ها از خود بی تابی نشان می دهند و مشتاقند که اين گروه از مخالفان خود را عامل شکست احتمالی کانديدای مورد نظر خود بدانند. ايشان برای اقناع هواداران اقتدارگرايان در راستای اهداف اصلاح طلبانه خود و تخفيف چنين تمايلاتی در آنان تلاش زيادی نمی خواهند انجام دهند و جلب کردن آرای "تحريميان" را سهل الوصول تر تصور می کنند. اين رویکرد به ويژه در ميان کسانی که اين روزها خود را «سبز» دانسته و از موسوی حمايت می کنند و رقابت را بين او و کانديدای اصولگرا که به نظرشان قاعدتا احمدی نژاد می باشد، بیشتر نمود دارد. اما برخورد متقابل مشابه با ايشان ره به جایی نمی برد و نبايد نسبت به حضور رنگينشان بی تفاوت بود. «سبز» ها آمده اند.

در عين حال اين روزها بخشی از نيروهای دموکرات جامعه که رای ندادن را حق طبيعی خود می دانند، با رنگ «آبی» خود را به جامعه معرفی می کنند. نيروهای چپ نيز که از ديرباز با رنگ «سرخ» در صحنه ها حاضر بوده اند. محمد ملکی، از شخصيت های ملی سرشناس و خوشنام کشور که امروز با نوشتن مقاله ای، شرکت نکردن خود در اين "انتخابات" را اعلام کرده است، چند سال پيش از مردم خواسته بود از استفاده از نماد هایی با رنگ «سپيد» اعتراض خود را به نشان دهند. به اين ترتيب چه بسا که در هفته های پيش رو با بهره گيری از اين رنگ ها، که هريک می توانند نماد بخشی از نيروهای مخالف استبداد باشند، رنگين کمانی در برابر سياهی ها و تباهی ها به وجود آوريم.

کماکان معتقدم که راه مقابله با اين پروژه تدوين شده "انتخابات" مديريت شده، پيمان بندی متقابل شهروندان با يکديگر است. يعنی پيمان کسانی که از حق تضمين شده بشری «انتخاب شدن» خويش نيز مايل اند برخوردار باشند، با کسانی که خواهان استفاده از حق «انتخاب کردن» خود به بهترین وجه می باشند.

بر اين اساس، همچنان تقاضا می کنم که با نگاهی مثبت به طرح انتخاباتی «به موازات "انتخابات" مديريت شده رياست جمهوری، در گفتمانی «مطالبه محور»، کانديدای واحد نيروهای خواهان دموکراسی و حقوق بشر را به جامعه معرفی کنيم!» نگريسته، امکانات و شرايط خويش را برای آنکه به شکل کانديدای بالقوه يا حمايتگر در آن مشارکت داشته باشيد، بررسی بفرمائيد و در صورت تمايل با امضای خود، اعتبار آن را افزون کنيد.

http://irankhanemanast.blogspot.com

يکشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸

حسن نايب هاشم (فرود سياوش پور)

www.hambastegi83.blogspot.com

nayeb_hashem@yahoo.com

kandidatori@gmail.com

Friday, May 01, 2009

اعلام اعتصاب غذا

از آغاز ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ تا پايان روز "انتخابات" دورۀ دهم "رياست جمهوری"
در اعتراض به دستگيری های خودسرانه و شکنجه مستمر زندانيان،
احکام سنگسار، اعدام کودکان و اعدام های پرشمار بزرگسالان،
در حمايت از همه زندانيان سياسی
و ديگر مقاومت کنندگان در برابر "انتخابات" مديريت شده "رياست جمهوری"

اين کارگران مگر چه خواسته اند که در اين روز کارگر هم زندانی اند؟

« ....فردا.اول ماه مه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۶۳، روز جهانی کارگر است. آخرين برگ خاطراتم را که مربوط به روز جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۶۲ بود، شايد در اينجا خوانده باشيد. اکنون حدود سه ماه است که به اتريش آمده ام. از سرگذشتمان در ماه اول کمی برايتان نوشته ام. در اين دو ماه هم اوضاع چندان فرق نکرده است. کماکان در همان "هتل" پناهندگی پر از سوسک با سه هم زبان افغانی در يک اتاق زندگی می کنم و روزها را با زوج عزيز کردی که چندماهی است خدمتشان ارادتی ويژه پيدا کرده ام، سپری می کنم. البته به کلاس زبان آلمانی هم می روم. هوا اندکی گرم تر شده و مسير "هتل" در کنار ایستگاه مرکزی قطار در غرب وين تا کلاس درس در نزديکی اپرای مردم، کوتاه تر است. با اين حال کماکان برای صرفه جویی و نپرداختن قيمت بالای تراموا مسير را پياده می روم. آب و هوای اينجا حساب و کتاب ندارد و اصلا شبيه تهران خودمان که آرام آرام هوا در فصول مختلف گرم يا سرد می شود، نيست. گاه در فاصله یک روز، دمای هوا بیست درجه ای تغيير می کند و ما فرهنگ درست لباس پوشیدن برای اين هوا را ياد نگرفته ایم. برای همین هنوز هم اين مسير را اغلب با احساس سرمای فراوان با سوز باد شديدی که شهر وين در اين فصل دارد و به خصوص در خيابان کمربندی وسيع مسير بيشتر حس می شود، طی می کنم. هر چند همانطور که نوشتم، هوا گرمتر است ولی در اين مسير، برخلاف مسير زمستانی ما، شوربختانه فروشگاه بزرگی نيست که به بهانه خريد، بتوان وارد آن شد و خود را برای مدتی گرم کرد.
بگذريم. برای فردا خود را آماده می کنيم. نخستين بار است که اول ماه مه را در خارج از کشور جشن می گيريم. قرار است با حزب کمونيست اتريش راهپیمايی کنیم. حرکت ما و رفقای حزب توده ايران مشترک است. قرار است طوری رفتار کنيم که هيچکداممان شناخته نشویم. برای همين سرپوش هایی کیسه مانند با سه سوراخ برای چشم ودهان آماده کرده ايم. قرار است لباس های معمولمان را نپوشيم و هر کدام به شکلی متفاوت از شکل معمول راه رفتنمان راه برويم. ابتدا تک تک در ساختمانی در نزديک محل شروع راهپیمائی وارد شويم و با تغيير پوشش از آن خارج شويم و در محل آغاز راهپيمايی اجتماع کنیم. در آنجا و در تمام مسير با يکديگر نيز صحبت نکنیم تا از طريق صدا هم، همديگر نشناسيم. رفقا پیش بینی می کنند که حتما بيش از پنجاه نفر و چه بسا صد نفر در اين راهپيمایی به اين شکل، حضور داشته باشند که به نظر من رقم قابل ملاحظه ای به نظر می رسد.
خبرهای مربوط به مسائل کارگری که از داخل کشور می رسد، دردناک است. با اينکه کارگران اخيرا توانسته اند، توکلی، وزير کار ضد کارگر دولت را کنار زنند، دولت موسوی لايحه جديد قانون کار را که در عمل بازنویسی همان قانون کار پيشنهادی توکلی می باشد، منتشر کرده است. در اين لايحه قانون کار که بر اساس باب فقهی "اجاره" تنظيم شده است، به «توافق و تراضی طرفين»، بسنده شده است و از قرارداد جمعی سخنی به ميان نيامده است. يعنی کارگر تنها و محتاج در برابر کارفرمائی که امکاناتش صدها برابر بیشتر از اوست، بايد نيروی کار خود را اجاره دهد. اين لايحه، جدا از آنکه بسياری از کنوانسيون های شناخته شده و مورد قبول عام سازمان بين المللی کار را نقض می کند، کوچکترين اشاره ای به حق اعتصاب و داشتن سنديکا و اتحاديه کارگری هم نکرده است و در واقع از اين نظر حتا از قانون اساسی جمهوری اسلامی هم، عقب مانده تر است.
خبرهای مربوط به مسائل ديگر هم چنگی به دل نمی زند. به تازگی "انتخابات" مجلس دوم را تمام کرده اند. "انتخاباتی" که به اعتراف خودشان از جمله رئيس هيئت اجرائی انتخابات استان فارس، مملو از تقلب بوده است. شواهد در چند ماه اخير نشان می داد حال که شورای نگهبان قوامی يافته است و به امکاناتی دست يافته است، تمايل دارد که مجلس یک دست تری را تدارک ببيند که هم فاقد افراد و تشکل های ملی و آزاديخواه و موسوم به "ليبرال" مجلس نخست باشد و هم کسانی با مواضع عدالت جويانه و مردمی واقعی نتوانند به آن راه يابند. برای رسيدن به اين هدف بود که کانديداها بايد از صافی «پنج مرجع و شورای نگهبان» می گذشتند و نتيجه اين شد که برای مثال در تهران از ۲۴۳ داوطلب، نام بيش از ۳۰ درصد داوطلبان قلم خورد و تنها ۱۵۹ نفر به عنوان نامزد انتخاباتی معرفی شدند. با اين روند که شورای نگهبان پيش گرفته است، معلوم نيست سرنوشت "انتخابات" های بعدی به کجا خواهد انجاميد.
حيف است که نوشته امروز را به پايان برم و از افاضات خامنه ای، "رئيس جمهور" و امام جمعه تهران در مورد "حاکم طاغوتی" بی نصيب بمانيم. حضرتش در يکی از خطبه های اخيرش، یکی از ويژگی های حاکم طاغوتی را در مستبد بودن آن دانسته است و گفته است: «آن شکل استبدادی سنتی که از قديم در تواريخ و در جوامع همه سراغ داشته ايم و نمونه آن را هم در همه داستانها و نقليات گذشته خوانده ایم، آن کسانی [هستند] که در آن دوران می خواستند ديکتاتور و مستبد باشند، [اما] آن را آشکارا مورد اعتراف خودشان قرار نمی دادند» او در ادامه می افزايد: «اما بايد ببينيم که با تحول زمان، اشکال استبداد و ديکتاتوری چگونه تحول پيدا می کند. همانطوری که در کشور خود ما، در دوران رژيم تحميلی و ديکتاتوری گذشته، علی الظاهر مجلس بود. علی الظاهر قانون بود، اما باطنا هيچگونه اراده ای و نظارتی از سوی مردم وجود نداشت.»
خامنه ای خصيصه دومی را هم برای "حاکم طاغوتی" برشمرد که آن «استئثار» است و در توضيح اين واژه بود که گفت: «اگر بخواهيم استئثار را معنا کنيم، بايد بگوييم نقطه مقابل ايثار است ..... يعنی از گلوی ديگران بريدن و به کام خود رساندن ..... استئثار و انحصارطلبی در ميان زمامداران یکی از خطرهای جامعه است..... وقتی که حاکم دارای خصلت خودخواهی و انحصارطلبی است..... همه چيز را برای خود می خواهد و همه چیز را به سوی خود می کشد و اصلا جامعه به يک جهنم سوزانی از ..... خودخواهی و انحصارطلبی تبديل می شود و صلح و صفا از جامعه رخت خواهد بست.»
کاش کسی در جمع نمازگزاران يافت می شد و آينه ای تمام قد پيدا می کرد و در برابر چشم "آقا" قرار می داد تا نمونه بارز و تجسم کامل يک "حاکم طاغوتی" را مشاهده کند. کاش که اين "جناب" در آينده کشور ما، دارای نقشی و تأثيرگذار نباشد......»

ولی نه، امروز ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۸ است. منصور اسالو، ابراهيم مددی، فرزاد کمانگر، غالب حسينی و تعدادی ديگر از کارگران، مدت ها ست که در زندان اند و دوران "محکوميت" خود را به خاطر تلاش برای کسب ابتدائی ترين و بديهی ترين حقوق کارگران سپری می کنند. حقوقی که در کنوانسيون های متعدد سازمان بين المللی کار بر آن تاکيد شده است. کميساريای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد، کنوانسيون های شماره ۲۹، ۱۰۵، ۸۷، ۹۸، ۱۰۰، ۱۱۱، ۱۳۸ و ۱۸۲ را که به ممانعت از کار اجباری، حق آزادی تجمع و سازماندهی و تدوين قراردادهای جمعی و رفع تبعيض ميان زنان و مردان در استفاده از حق کار و مزد برابر آنان و جلوگيری از کار کودکان و تعيين حداقل سن برای کارکردن مربوط می شوند، کنوانسيون های اساسی سازمان بين المللی کار به حساب می آورد و ميزان پايبندی حکومت ها به اين کنوانسيون ها را معياری برای رعايت حقوق بشر در کشور ها می داند. از ميان اين کنوانسيون های مهم، رژيم قبلی ايران تنها کنوانسيون شماره ۲۹ و ۱۰۰ را تصويب کرده بود که البته حکومت فعلی هم متعهد به اجرای آن است و رژيم کنونی تنها دو کنوانسيون را تصويب کرده است که يکی از آن ها کنوانسيون شماره ۱۸۲ می باشد. به اين ترتيب جمهوری اسلامی خود را تنها متعهد به سه کنوانسيون از هشت کنوانسيون اساسی مطرح شده توسط کميساريای عالی حقوق بشر می داند و تمام شواهد نشان می دهد که به تعهدات مندرج در اين کنوانسيون ها هم به درستی عمل نمی کند. از اين روست که اصيل ترين تشکل های کارگری کشور، به مناسبت اول ماه مه امسال، ۱۵ مطالبه فوری خود را که در محتوا با مضامين کنوانسيون های تصويب نشده فوق، همآهنگی دارد، ارائه کرده اند و تأمين آن را خواستار شده اند. به خوبی روشن است که پاسخگویی به اين مطالبات از اساسی ترين لوازم برای گذار کشور به مرحله ای متعالی تر در راه توسعه و دموکراسی و رعايت حقوق بشر است.

۴۳ روز مانده به "انتخابات" مديريت شده دوره دهم "رياست جمهوری"، موضوع تقلب در آن، مهمترين مباحث مربوط به "انتخابات: در اين روزها به شمار می آيد. نيروهای امنيتی، ديروز به محل نشست «کميته دفاع از انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» حمله کردند تا مانع از برگزاری جلسه اعضای آن شوند. اين کميته ده روز پيش با انتشار بيانيه ای بر لزوم «نظارت بين المللی» بر انتخابات، بر اساس «بيانيه اصول نظارت بين المللی بر انتخابات» با امضای ۲۱ سازمان و نهاد بين دولتی و سازمان های بين المللی غير دولتی که در ۲۷ اکتبر سال ۲۰۰۵ در دبيرخانه سازمان ملل متحد ثبت شده است، تاکيد کرده بود. بسياری از ۲۱ سازمان امضاء کننده آن بيانيه بين المللی، ده ها سال تجربه در نظارت و صيانت از آرای مردم در دموکراسی های موجود و در کشورهای در حال گذار به دموکراسی دارند. اما رقيب خامنه ای، رئيس جمهور اصلی و مادام العمر حکومت، بارها نشان داده است که انتخابات آزاد، سالم و عادلانه را بر نمی تابد و از اين رو ديروز همزمان با گسيل گزمگان خود به محل برگزاری جلسه کميته يادشده، در يک سخنرانی با ادعای آنکه «انتخابات در ايران در مقايسه با کشورهای مدعی دموکراسی، آزادتر و پرشورتر» است، حرکتی را که کانديداهای "رياست جمهوری" ظاهری، کروبی و موسوی، برای صيانت از آراء آغاز کرده اند، ناشی از «بی انصافی» و «ناسپاسی» دانست و حرف آنان را «تکرار حرف دروغ دشمن» که «سلامت انتخابات را سوال می برند» خواند. او البته گفته است که يک رای بيشتر ندارد و آن را به مهره مقبول خود خواهد داد، ولی در تمام ادوار "انتخاباتی" پيشين ديده ایم که وی لحظه ای از تأثيرگذاری مطلوب خویش بر روندها غافل نمانده است و «سهم اربابی» چند ميليونی از آراء که عمدتا آرای تقلبی و بخش کمتری از آن، آرای «ذوب شدگان در ولايت فقيه» است، پرحلاوت تر از آن است که حضرتش از آن چشم پوشی کند. از اين رو وی می خواهد تمام راه های نظارت بر انتخابات را ببندد تا مأمورانش که «مديريت» اين "انتخابات" را به عهده گرفته اند، زمام امور از دستشان خارج نشود و با معجونی از تقلب، تحميق و تبليغ بتوانند سناريوی تدارک شده خود را پيش برند.

راه مقابله با اين پروژه تدوين شده، همانا پيمان بندی متقابل شهروندان با يکديگر است. يعنی پيمان کسانی که از حق تضمين شده بشری «انتخاب شدن» خويش نيز مايل اند برخوردار باشند، با کسانی که خواهان استفاده از حق «انتخاب کردن» خود به بهترین وجه می باشند.
برای اينکار در کشورهای دموکراتيک و در حال گذار به دموکراسی سازوکار های خاصی پیش بينی شده است. در اين کشورها معمولا دستيابی اوليه به امضای حدود يک هزارم دارندگان حق رأی برای کانديداها شرط لازم و تقريبا کافی برای نامزدی قطعی يک کانديدا به حساب می آيد. در اين کشورها که تقريبا همه دارای يک کميسيون مستقل انتخابات هستند، «شورای نگهبانی» که با نظارت استصوابی خود، به تشخيص مغرضانه خود، سره را از ناسره جدا سازد، وجود ندارد و کانديداها در صورت احراز شرايط حداقلی پيش گفته که مهمترينش همانا کسب حد اقل از حمايت اوليه است، به صورت اتوماتيک و خودکار، کانديدای انتخابات به حساب می آيند. در حالی که در کشور ما کانديداهای بالقوه، بر اساس يک قانون "انتخاباتی" بغايت ارتجاعی و ناقض حقوق بشر، ثبت نام می کنند و در انتظار حسن نظر شورای نگهبان منتخب و هوادار رئيس جمهور مادام العمر، احراز صلاحيت و کانديدائی بالفعل برای "رياست جمهوری" ظاهری را که نهايتا نقشی بيش يک «تدارکچی» به اعتراف «تدارکچيان» فبلی ندارد، آرزو می کنند.

برای بر هم زدن اين معادله و باز کردن راهی ديگر، منطبق بر حقوق انسانی مندرج بر اعلاميه جهانی حقوق بشر، ميثاق های دوگانه آن و کنوانسيون های مورد حمايت اکثريت کشورهای جهان، در اينجا نيز بار ديگر از شما شهروندان ايرانی دارای حق رأی بر مبنای قوانين متعارف کشورهای دموکراتيک، تقاضا می کنم که با نگاهی مثبت به طرح انتخاباتی «به موازات "انتخابات" مديريت شده رياست جمهوری، در گفتمانی «مطالبه محور»، کانديدای واحد نيروهای خواهان دموکراسی و حقوق بشر را به جامعه معرفی کنيم!» نگريسته، امکانات و شرايط خويش را برای آنکه به شکل کانديدای بالقوه يا حمايتگر در آن مشارکت داشته باشيد، بررسی بفرمائيد و در صورت تمايل با امضای خود، اعتبار آن را افزون کنيد.


http://irankhanemanast.blogspot.com

http://kandidatori.blogfa.com/
http://election-iran.blogspot.com/


پنجشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۸

حسن نايب هاشم (فرود سياوش پور)

www.hambastegi83.blogspot.com

nayeb_hashem@yahoo.com

kandidatori@gmail.com


Saturday, June 28, 2008



با شادمانی پايان اعتصاب غذای ارژنگ داودی،
به اعتصاب غذای خود پايان می دهيم!


ارژنگ عزيز، پريروز در برنامۀ زنده ای از تلويزيون تيشک، از طريق همسر چشم به راهت، خانم نازنين داودی مطلع شديم که پس از ۶۹ روز با شنيدن قول مساعد زندانبانان به رسيدگی به خواست هايت به اعتصاب غذای خود پايان داده ای. شادمان از شنيدن اين خبر، در دو روز گذشته جويای حال آقای "مصطفی علوی" بوديم که متأسفانه هيچ خبری از ايشان به دست نياورديم. با اميد اينکه ايشان نيز چون شما تاکنون اعتصاب غذای خود را پايان داده باشند، به اعتصاب غذای خود پايان می دهيم و اميدواريم که اعتصاب غذای ۴ روزۀ فرهاد حاجی میرزایی از فعالین مدنی شهر سنندج که بیش از ۵ ماه است در بازداشتگاه ۲۰۹ وابسته به وزارت اطلاعات به سر می برد، به درازا نکشد.

با آرزوِی آزادی سريع کليۀ زندانيان سياسی

۸ تير ۱۳۸۷

آرش آهنگر قشقائی و فرود سياوش پور

www.hambastegi83.blogspot.com
hambastegi1384@yahoo.com

Saturday, June 21, 2008



زندانيان سياسی اعتصابی زندان های ايران!

فردا با شمائيم و پس فردا با بيش از هزار هوادار ديگر صلح و امنيت جهانی


ارژنگ، مصطفی و ديگر عزيزان دربند زندان های گوهردشت، اصفهان، اوين و ساير زندان های ايران که هم اکنون در اعتصاب غذا هستيد و يا فردا به اعتصاب غذای يارانتان خواهيد پيوست،

ما تعدادی از ايرانيان اقامت گزيده در خارج از کشور که همواره به کشورمان و مصائبی که بر مردمانش روا می رود، می انديشيم، همبسته با شما که مايليد صدای فرياد اعتراض خود را به نقض شديد حقوق بشر در کل کشور و به ويژه در زندان های آن، به صورت اعتصاب غذا در تاريخ اول تيرماه، به گوش جهانيان برسانيد، برای آنکه بتوانيم به سهم خود پژواک اين صدای اعتراضی شما را طنين بيشتری بخشيم، فردا در اين اعتصاب غذا همراه شما خواهيم بود و اميدواريم که با کوشش جمعی ما، اين روز آخرين روز اعتصاب غذای ارژنگ داودی و مصطفی علوی که امروز به ترتيب ۶۴ و ۶۱ روز اعتصاب غذا را پشت سرگذاشته اند، باشد.

ما پس فردا، ۲۲ ژوئن برابر با دوم تيرماه نيز با بيش از ۱۱۱۵ نفر ديگر از دوستداران صلح و امنيت جهانی که تا اين لحظه پيوستن خود را به يک اعتصاب غذای همگانی جهانی در مخالفت با استقرار غيرضرور و پرهزينۀ بخشی از سيستم دفاع ضد موشکی موسوم به جنگ ستارگان، در جمهوری چک اعلام کرده اند، همراه خواهيم بود و اميدواريم که با اين اقدام، توافق دوجانبۀ دو دولت چک و ايالات متحدۀ آمريکا برای استقرار اين سيستم که با خواست اکثريت اروپائيان و دوسوم مردم چک در تعارض است، به مراحل عملی نزديک نگردد.

۳۱ خرداد ۱۳۸۷

آينده آزاد، آرش آهنگر قشقائی و فرود سياوش پور

www.hambastegi83.blogspot.com
hambastegi1384@yahoo.com



Sunday, June 15, 2008

با ديگران آغاز کردم و با شما پايان می دهم مصطفی و ارژنگ عزيز


ارژنگ و مصطفی، دوستان ناديده ام سلام،

امروز ۲۶ خرداد ۱۳۸۷، ۵۹-امين روز اعتصاب غذای تو ارژنگ داودی عزيز و ۵۶-امين روز اعتصاب غذای تو مصطفی علوی گرامی و هجدهمين روز اعتصاب غذای من است.
من اعتصاب غذایم را اين بار با ديگران آغاز کردم. با خواستی که هرچند بی ارتباط با خواست های شما نيست، ولی شايد در نگاه اوليه پيوند تنگاتنگ آن به نظر نيايد.
اعتصاب غذای گسترده ای که در اعتراض به قرارداد دوجانبه ای که قرار است ميان مقامات چک و ايالات متحدۀ آمريکا در چهارچوب طرح سپر دفاع ضد موشکی موسوم به «جنگ ستارگان» امضاء شود، صورت گرفته است. طرحی که حدود دو سوم مردم چک و حد اقل دو فراکسيون پارلمان اروپا با آن مخالف هستند و جورج بوش در آخرين سفرش به اروپا نتوانست اتحاديۀ اروپا را قانع کند که در قطعنامه ديدارشان استقرار بخشی از اين طرح در جمهوری چک و لهستان را بگنجانند.

امروز خوزه آلوارز(۱) اسپانيائی ۲۵ روز، گرت اسميت(۲) استراليايی ۲۳ روز، ايوان مارچتی(۳) و آندره کاسای(۴) ايتاليایی ۲۱ روز، آتيلا استيو کوپياس(۵) مجاری ۱۷ روز، جيووانی پاونلو(۶) و جيورجو شولتس(۷) ايتاليایی ۱۵ روز و ماری بت سوليوان(۸) آمريکایی ۹ روز است که در اعتصاب غذايند.

قبلاً هم يان تاماش(۹) و يان بدناش(۱۰) شهروندان جمهوری چک که اين حرکت اعتراضی به ابتکار آنان آغاز شده است، به مدت ۲۰ روز، شهروندان ايتاليائی دينو مانکارلا(۱۱) ۱۹ روز، فردريکا فراتينی(۱۲) و ادواردو کاليتسا(۱۳) هر کدام ۱۳ روز، يوآکين ولنزوئلا(۱۴) ۱۰ روز و ايزابل تورس(۱۵) ۹ روز در اعتصاب غذا بودند.
اعتصاب غذای خانمی به نام سونگ هی چوی(۱۶) از اهالی کره و بروس گاگنون(۱۷) آمريکائی هم هر کدام ۱۴ روز طول کشيد.

بيش از ۱۲۰ هزار نفر در سراسر دنيا، از جمله چند نفری در ايران هم با امضای ليستی

خواستار جلوگيری از استقرار يک سيستم رادار در اروپا (چک و لهستان) در چهار چوب طرح سپر دفاع ضد موشکی شده اند.

صدها فعال جنبش صلح در سراسر دنيا هم به فعاليت خود در راستای هدف ياد شده افزوده اند. از جمله خانم جوانی لندی(۱۸) آمريکائی که من با دريافت يک پست الکترونيکی از جانب او از حرکت اعتراضی آغاز شده آگاه شدم. صد ها نفر هم در سراسر دنيا قرار است يکشنبه ديگر در روز ۲۲ ژوئن (اول تير ماه) به اعتصاب غذای يک روزه دست زنند و از هم اکنون نام و عکس خود را به آدرس های زير فرستاده اند:

دو تن از اعتصاب کنندگان هم هفتۀ پيش در پارلمان اروپا حضور يافته و در سخنرانی خود به عنوان

شهروندان اروپائی به اين که پول مردم اين قاره صرف استقرار سيستم "دفاعی" آمريکا در خاک اروپا از طريق يک سيستم رادار در جمهوری چک، تأسيسات موشکی حائل در لهستان و گسترش سيستم های موجود در ايتاليا شود، اعتراض کردند. آنها گفتند که با اين بودجه ۱۰۰ ميليارد دلاری که قرار است صرف اين کار شود، می توان بسياری از مشکلات بشريت را حل کرد و از جمله ۵.۸ ميليارد دلاری که برای رفع گرسنگی در تمام جهان لازم است و اين طرحی است که با معاهده عدم اشاعه سلاح های اتمی مغايرت دارد.
با اين وجود قرار است که کونداليزا رايس وزير خارجه آمريکا برای پيشبرد برنامۀ تدارک ديده شده توسط اين کشور در تاريخ ۱۰ ژوئيه به پراگ مسافرت کند.

ارژنگ عزيز،

حتا اگر ما قادر شويم با مقاومت و اعتراض خود، ايالات متحده را از اين اقدام ماجراجويانه، ولخرجانه و بیهوده اش بازداريم و حلاوت شهد پيروزی واقع بينی و خردورزی مردمی را بر کوته بينی و بلندپروازی های سبکسرانه در کام خويش احساس کنيم، هرگاه که امثال تو ديگر در ميان نباشند، لطفی به همراه ندارد. در آخرين نامه ای که نوشته ای، خواست های برآورده نشده ات را که تو به خاطر آنان به اعتصاب غذا دست زده ای ديدم. فيلم مستند ايران ممنوع (۱۹) را هم که يکی از اتهامات تو تهيه آن است، ديدم. چند روزی است که با همسرت، خانم نازنين داودی در تماس هستيم. نگرانی اش نسبت به حال تو حد و حصر ندارد. مستأصل است و نمی داند که چه بکند. با آلوده بودن دست حاکمان زندان ها در ربودن اموال تو و خانوادۀ تو، برآورده کردن بعضی از خواست های تو برای آنان با هزينۀ معينی همراه است که شايد به آسانی و سرعت نخواهند به آن تن دهند و اکنون قاعدتاً ساعت ها و دقايق بر تو به سرعت می گذرد. آنان حتا به خواست های کوچکتر تو نيز گردن ننهاده اند. فعالان حقوق بشر از وخامت حال تو و مصطفی علوی خبر می دهند. تو خود خوب می دانی که آنان در زندان چه بر سر زهرا کاظمی، زهرا بنی يعقوب، اکبر محمدی، حجت زمانی، ولی الله فيض مهدوی، ابراهيم لطف اللهی و فرهاد محسنی نگارستان آورده اند. بنا بر اين زمان تنگ است و لازم است که تو کار را برای آنان آسان ننمايی. در اين سخن، خطابم به مصطفی علوی نيز هست.
اميدوارم که هر دوی شما به زودی خوانندۀ اين نامه ام باشيد و من نيز به زودی خبر پايان غذای شما که پايان اعتصاب غذای من نيز خواهد بود بشنوم و متعاقباً آزادی شما را شاهد باشيم.

۲۶ خرداد ۱۳۸۷

حسن نايب هاشم (فرود سياوش پور)

http://www.blogger.com/www.hambastegi83.blogspot.com

http://www.blogger.com/hambastegi1384@yahoo.com

(1) José Alvarez
(2) Gareth Smith
(3) Ivan Marchetti
(4) Andrea Casa
(5) Attila Steve Kopiás
(6) Giovanni Pavanello
(7) Giorgio Schultze
(8) Mary Beth Sullivan
(9) Jan Tamáš
(10) Jan Bednář
(11) Dino Mancarella
(12) Federica Fratini
(13) Edoardo Calizza
(14) Joaquin Valenzuela
(15) Isabel Torres
(16) Sung-Hee Choi
(17) Bruce Gagnon

Sunday, March 09, 2008

نامۀ ششم در بيست و هشتمين روز اعتصاب غذا،

در اعتراض به احکام سنگسار، پرتاب از بلندی، اعدام کودکان و اعدام های پرشمار بزرگسالان،

احکام قصاص منجر به نقص عضو و شکنجۀ مستمر زندانيان

و در حمايت از همۀ زندانيان سياسی

و ديگر مقاومت کنندگان در برابر کودتای مخملين تدارک شدۀ "انتخابات" مجلس

سپيدجامه يا سياه جامه، «سيزده» را پيش از عيد بدر کنيم!

« .....امروز جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۶۲ است. ديروز ۸ مارس بود. روز جهانی زن. اما ما در قلب اروپا، نتوانستيم از جشن های به مناسبت اين روز، چيزی را تجربه کنيم. يک ماه و چند روز است که به اتريش آمده ام. همراه با يک زوج عزيز کرد که در ترکيه با هم بوده ايم و از آنجا با هم به اينجا آمده ايم. در فرودگاه دکتر همايون عليزاده، ما را تحويل گرفت و برای آنکه کارمان سريعتر سرو سامان بگيرد، به اردوگاه پناهندگان برد. چند روزی را در آنجا در اتاقی به عنوان «قرنطينه» گذرانديم و نخستين «مصاحبه» را انجام داديم. «مصاحبه گر» صحبتش را با اين تهديد که اگر سخنانم راست نباشد، بلافاصله سوار هواپيمايم خواهد کرد و عازم تهران خواهم شد، شروع کرد و من يکه خورده، اما پرغرور و اخمو، با کم اعتنائی به او و با نگاهی که به يک «بازجو» بايد داشت، به سؤالاتش، از آن پس پاسخ های کوتاه دادم. مترجم افغانی، مايل نبود بعضی از پاسخ های نسبتاً تندم را ترجمه کند. لبخندها و دلجوئی های نسبی «مصاحبه گر» در ادامۀ مصاحبه هم تغييری در نحوه برخوردم با او نداد. با عزيزانم، آن زوج جوان کرد که قبل از من مصاحبه داشتند، ظاهراً برخورد متعارفی داشت. ولی نمی دانم که چرا با من اينگونه آغاز کرده بود.

به هر حال، يکی دو هفته پس از آن، ما هر سه نفر تمام تلاشمان اين بود که به پايتخت، شهر وين بياييم و با رفيقانمان هر چه زودتر ارتباط برقرار کنيم. با تلاشی که کرديم، موفق شديم در يک پانسيون پناهندگی که در جنب يکی از دو ايستگاه اصلی قطار شهر است، ساکن شويم. من با ۳ تن از همزبانان افغانی در يک اتاق هستم و به عزيزانم يک اتاق کوچک که به زحمت دو تخت روی هم و يک ميز کوچک و دو سه صندلی در آن جا می گيرد، داده اند. رفيق زن، بسيار تميز و شايد بتوان گفت که کمی وسواسی است. ولی چکنيم که تعداد کثيری از نوعی از سوسک که نظيرش را در ايران نديده بوديم، از در و ديوار اتاق بالا می رود و در هر گوشه اثرات حضورشان ملموس است. از همان «قرنطينه» با خود عهد کرده بوديم که هر چه سريعتر آلمانی را خوب فراگيريم. از اين رو، سه تائی، در اتاق ايشان، صبح تا شب فشرده آلمانی می خوانيم و با هم تمرين می کنيم. حتا زمان استراحتمان را هم به مرور درس های پيشين و ساده تر می گذرانيم. رفتن به يک کلاس آلمانی را هم جور کرده ايم. کلاسی که چند کيلومتری با پانسيونمان فاصله دارد و در اين سرمای بيش از ده درجه زير صفر، با لباس های زمستانی مان که چندان هم گرم نيستند، در حالی که ترامواها يکی يکی از کنارمان می گذرند، مجبور هستيم که اين راه را روزی دو دفعه پياده بپيمائيم. چه خوب که اين راه، شامل خيابان اصلی مرکز خريد وين نيز می شود و اين امکان برايمان هست که گاهی از يک در يک فروشگاه بزرگ وارد شويم و از در ديگر آن که چند ده متری جلوتر است، خارج شويم و به اين ترتيب کمی خود را گرم کنيم.

اصولاً امسال، دشواری های ما به مراتب بيشتر از سال های پيش بود . پارسال در همين ايام، که شواهد، رسيدن ايام بسيار سخت تری را گواهی می داد، تصميم گرفتم که از لرستان خارج شده، بار ديگر به تهران بيايم. از اين رو باز در امتحان تخصص پزشکی شرکت کردم. زمان امتحان مصادف شده بود با «اعترافات تلويزيونی» رهبران حزب توده ايران. با اين حال «امتحان» اين بار به خوبی و خوشی گذشت و از تفتيش عقايد خبری نبود. داوطلبان رشته روانپزشکی از قبل هم کمتر شده بود و از اين رو بدون دردسر قبولی را گرفتم و قرار شد که از ماه خرداد، دوره تخصصی خود را شروع کنم. سه هفته آخری که در خرم آباد بودم، وحشتناک بود. رفقای حزب توده ايران، که انتظار داشتند، «قهرمان پدر»شان، به تعبير سياوش کسرائی، به تلويزيون بيايد و حکومتيان را به باد انتقاد بگيرد، با «اعترافات تلويزيونی» او و بعضی از ديگر اعضای کميتۀ مرکزی حزبشان، با چهره های درهم و شکسته شان، مواجه شدند و از اين رو همه کلافه و پريشان بودند و شيرازۀ کار و زندگی شان از هم گسسته شده بود. چون ضربه به آنان و ما همزمان نبود، ما به رغم ضعف هايی که اين و آن نشان دادند، وضعيت بهتری داشتيم. با اين حال روشن بود که ما نيز بايد هر چه زودتر به يک عقب نشينی وسيع به رغم تمام عوارضش که مهمترين آن، قطع ارتباط با توده های زحمتکش شهر و روستا بود، دست زنيم و سازماندهی جديدی را آغاز کنيم.

از خرداد ماه، دوران آموزش تخصصی خود را در «قلۀ» تپۀ گيشا آغاز کردم. با خود قرار گذاشته بودم که هرچه زودتر، آن چنان در تخصص خويش، دارای دانش و مهارت گردم که به يمن آن، ضربه پذيری خود را به هنگام يورشی که قاعدتاًً دير يا زود صورت می گرفت، کاهش دهم. می خواستم که يک شبه ره صدساله را بپيمايم. به سرعت هر کتاب تخصصی ترجمه شده را خواندم و به مطالعه سريع کتاب های مرجع روی آوردم. در آن «خلوتگاه» در قلب تهران، درمان بيماران موجی و غيرموجی هم، البته بخشی از وظايفمان بود. هنگام حرکت به سوی بيمارستان، از دامنه تا قلۀ تپه، بارها با گشت های سپاه مواجه بوديم. تپۀ گيشا، به خيال دوستان ساده دل، جای مناسبی بود برای مدفون کردن کتاب های «ممنوعه». اما پاسداران هم اين را می دانستند و گشت هايشان را در اين منطقه افزايش داده، بسياری را متأسفانه دستگير کردند. يکی از مهمترين بحث های آن روزهای ما، در جمع اساتيد و آسيستان ها، ميزان «اثربخشی» داروهای «روانگردان» در گرفتن «اعترافات» بود. برای من که گاهی کاربست نوعی از چنين داروهایی را برای ايجاد گونه ای «هيپنوتيسم مصنوعی» تجربه می کردم، به هيچ وجه پذيرفتنی نبود که قوی ترين اين داروها هم، بتواند بر ارادۀ معتقدترين و مصمم ترين انسان ها فائق آيد. در آن دوران همراه با اضطراب، از جمله سخنان يکی از اساتيدمان بسيار جالب می نمود. استادی از فعالان قديمی حزب توده ايران که دهه ها بود هيچ ارتباطی با آن حزب نداشت و با اين وجود در دستگيری بعضاً کور و فله ای توده ای ها او را هم گرفته و به زندان انفرادی برده بودند. او که خود روانپزشک برجسته ای بود، از تجربه خود در «انفرادی» و اينکه با وجود «بينش» کافی، دچار «توهمات» بينایی و شنوایی شده بود، سخن می گفت و در من هم به تدريج، اين تصور که شدت شکنجه های روانی تا چه حد می تواند درهم شکن باشد، روشن تر می شد.

چند ماهی بعد در پايان تابستان، از خرم آباد خبر رسيد که سپاهيان به جستجويم رفته اند. ديگر درنگ جايز نبود. مسئله روزها و حداکثر چندهفته در ميان بود. با نزديک ترين عزيزانم که ارتباطی طبيعی را می توانستيم با هم داشته باشيم، مشورتی کرديم. قرار گذاشتيم آنان که خانواده ای را تشکيل داده بودند و آه چندانی در بساط نداشتند، راهی «شرق» شوند و من اتومبيل و بقيه دار و ندارم را بفروشم و خرج قاچاقچی کرده، عازم ترکيه شوم. چند ماه در ترکيه را، همراه با ياران تازه ای که يافته بودم، در بيم و هراس امکان باز گرداندن به کشور، چنانکه بارها ديده شده بود، گذراندم و نهايتاً به کوشش فعالان حقوق بشر در اتريش، به وين رسيدم.

همانطور که نوشتم، زبان می خوانيم و وقت چندانی برای تعقيب رويدادها نداريم. ولی حال که تنها چند ماهی به انتخابات دومين دورۀ مجلس مانده است، از رويدادهای مربوط به آن نمی توان غافل ماند. شورای نگهبان که در اين سال ها روز به روز قوی تر شده است، نظارت اين انتخابات را نيز در دست دارد. همۀ حکومتيان از انتخاب «اصلح» صحبت می کنند و معلوم است که منظورشان، قشری ترين افراد خودشان است. مجلس کنونی، تدوين لايحۀ انتخابات را به وزارت کشور که ناطق نوری، وزيری که چندين بار مورد سؤال و استيضاح همين مجلس قرار گرفته است، سرپرستی آن را دارد، سپرده است. در اين وضعيت معلوم نيست «مجلس دوم» چه از آب درآيد.....»


۱۹ اسفند ۱۳۸۶، فردای ۸ مارس، صد سال پس از اعتراض ۱۵هزار نفره زنان کارگر نيويورک، که برای مزد بيشتر، ساعات کار کمتر و حق رأی زنان، از جان مايه گذاشتند، ولی با گذر زمان خود يا دختران و نوادگانشان به بخشی از حقوق خود رسيدند، زنان برابری طلب کشور ما، که به مسالمت آميز ترين روش ها چون جمع آوری امضاء برای رسيدن به خواست های حداقلی و بديهی خويش روی آورده اند، با زندان و دادگاه و منع خروج از کشور و نقض آشکار مسلم ترين حقوق اجتماعیشان مواجه اند. پارسال در ۱۳ اسفند، ۳۳ نفر از ايشان دستگير شدند و اکنون روناک صفازاده و هانا عبدی از اعضای انجمن زنان آذرمهر سنندج و کمپين جمع آوری يک ميليون امضاء، چندماه دشوار را در زندان سپری کرده اند. آنانی که گناهی غير از حق طلبی برای خود قائل نيستند و تنها جرمشان را تلاش برای برابری انسان هايی که به واسطۀ مليت و جنسيت خود مورد تبعيض قرار گرفته و می گيرند، می دانند.

مقام های امنيتی و قضائی سنندج که توان و تمايل به برخورد با گروه های اسلامی تندرو (سلفی) در کردستان را که عامل بسياری از بمبگذاری ها در شهرهای اين استان هستند، ندارند، اين دختران جوان را هدف گرفته و آنان را منتسب به گروه هايی با فعاليت مسلحانه کرده اند. درست همان کاری که در مورد عدنان حسن پور، يعقوب مهرنهاد و فرزاد کمانگر و بسياری ديگر انجام داده و می دهند. نگين شيخ‌الاسلامی دبير انجمن آذرمهر که روناک و هانا از فعال‌ترين اعضای آن بوده اند، در مورد ايشان می‌گويد:

«چگونه ممکن است انسان‌هايی که ميزان ارزش و احترام‌شان به زندگی و حق حيات موجودات زنده به اندازه‌ای‌ست که از خوردن گوشت اجتناب می‌کنند و بر اين باورند که هر موجود زنده در جهان حق زيستن دارد و ما نبايد برای لذت نفسانی خويش آنان را از ادامه‌ی زندگی و حق حيات محروم کنيم تروريست باشند؟! کسانی که از آغاز جوانی دغدغه‌ی کمک به مردم ديارشان و رفع مشکلات زنان و کودکان که در سرزمين ما آسيب‌پذيرترين قشر جامعه هستند را داشته‌اند، روستا به روستا برای زنان کلاس‌های آموزشی برگزار کرده‌اند و با هزينه‌ی شخصی و از حقوق اندک خود برای کودکان خانواده‌های کم‌درآمد کتاب ‌خريده‌اند، آنان که از خشونت عليه زنان و کودکان در اشکال مختلف از جمله سنت غلط ختنه‌ی دختران که هنوز هم در برخی مناطق دورافتاده روستايی در کردستان رايج است رنج ‌برده‌اند و تمام تلاش‌شان آگاه‌سازی زنان و حل اين مشکلات بوده چگونه ممکن است اين همه احساسات انسان‌دوستانه و اين همه فعاليت پی‌گير و مؤثر را رها کنند و به اعمال خشونت‌آميز يا به گفته‌ی آقايان تروريستی روی آورند؟! آخر چگونه می‌توانند چنين القابی را به راحتی در مورد اين جوانان که پر از اميد و آرزو هستند به کار ببرند و اين اتهامات سنگين را به آنان نسبت دهند؟! برای من که از نزديک اين جوانان را می‌شناسم و از افکار و رفتار آن‌ها به خوبی آگاهم اتهامات نسبت داده شده به آنان به هيچ عنوان باور کردنی نيست حتی اگر به گفته‌ی آقايان اداره اطلاعات، خودشان هم اعتراف کرده باشند

روناک و هانا، در زندان، از «فراموش شدگان»ی ياد می کنند که سال ها را در «فراموش خانه های ندامت» به سر می برند و کسی از آنها خبری نمی گيرد و حتا برخی از خانواده هايشان وجودشان را انکار می کنند و نبودشان را بر حضورشان در زندان ترجيح می دهند. آنان، روناک و هانا، از همه می خواهند که نه خود آنان و نه آن «فراموش شدگان» را فراموش نکنند. پيمان ببنديم که نه روناک و هانا و نه همبندانشان را فراموش نکنيم و برای آزاديشان با نهايت توان بکوشيم!

فرزاد کمانگر، يک فعال حقوق مدنی به مناسبت ۸ مارس، نامه ای به معشوق خيالی يا واقعی اش نوشته است. اويی که در زندان خود را يکبار مجبور ديده که ۳۳ روز اعتصاب غذا نمايد. اويی که در «رنج نامه» اش، از شکنجه هايی که بر او روا رفته است می نويسد:

«...تا می توانستند شلاقم میزدند. دست هایم را می بستند و روی صندلی مینشاندند و به جاهای حساس بدنم … فشار وارد می کردند و لباسهایم را از تنم به طور کامل خارج می کردند و با تهدید به تجاوز جنسی با چوب و باتوم آزارم می دادند...

...پای چپ من در این مکان بشدت آسیب دید و بعلت ضربه های همزمان به سرم و شوک الکتریکی بیهوش شدم و از هنگامی که به هوش آمدم، تاکنون تعادل بدنم را از دست داده ام و بی اختیار می لرزم، پاهایم را زنجیر می کردند و بوسیله شوک الکتریکی که دستگاهی کوچک و کمری بود به جاهای مختلف و حساس بدنم شوک می زدند که درد بسیار زیاد و وحشتناکی داشت بعدها به بازداشتگاه ۲۰۹ در زندان اوین منتقل شدم. از لحظه ورود به چشمانم چشم بند زدند و در همان راهروی ورودی (همکف - دست چپ بالاتر از اتاق اجرای احکام) مرا به اتاق کوچکی بردند که در آنجا نیز مرا مورد ضرب و شتم (مشت و لگد) قرار دادند...»

فرزاد که در "محاکمه" ای، کمتر از سه دقيقه ای، به اعدام محکوم شده است، در نامۀ خود به مناسبت روز جهانی زن، با عنوان «ققنوس های ديار ما» به معشوقش می نويسد:

«...در اين روز به جای دستان مهربان تو، شاخه گل نرگسم را آراسته خيال پريشان تر از گيسوانت می نمايم. دو سال است که دستانم نه رنگ بنفشه به خود ديده است و نه عطر گل ياس. دو سال است چشمانم بی قرار چند قطره اشک از سر ذوق و خوشحالی است. تو بهتر می دانی که همه روزهای سال برای رسيدن به اين روز لحظه شماری می کنم اما امروز مانده ام برای اين روز چه هديه ای مناسب توست آواز " مرا ببوس " يا آواز " باغچه پاشا " يا شمعی که روشنی بخش خاطراتمان باشد اما نازنينم نه صدای آوازم را می شنوی و نه می توانم شمعی برايت روشن نمايم ، اينجا ارباب "ديوارها" شمع ها را نيز به زنجير می کشد...

...اما راز بی قراری من و روز تو: گلکم من در سرزمينی به دنيا آمده ام که زنانش بسان همه زنان دنيا نه نيمی از همه ، که "نيمی از آسمان اند" اولين گريه زندگی ام را در اين سرزمين و همصدا با فرياد صدای زنانی سر دادم که همراه با رقص شعله ها درس اعتراض و تسليم نشدن را به آتش می آموختند....

...پس چگونه ممکن است روز تو "قربان"م و "نوروز"م نباشد بسياری چون تو سالها در کنار پنجره چشم به راه عزيزانشان اند تا بازگردند فرقی نميکند کی ... همراه با اولين برف زمستان که گنجشک ها را با مشتی گندم ميهمان تنهايشان می کنند، يا هنگامی که برای بازگشت پرستو ها خانه را آب و جارو می نمايند يا نه، زمانی که خدا را مهمان سفره افطارشان می نمايد ... تو نيز برای چنين روزی با تن پوشی به رنگ آسمان و لطافت "سيا چمانه عثمان" و "شاخه برزرن" و گردنبندی از ميخک منتظرم باش چون ميخک برای من يادآور بوی زن، بوی سرزمينم، بوی جاودانگی و در يک کلام بوی توست تا آن زمان به خالق شبنم و باران می سپارمت

ليلا، دانش آموز نيمکت سوم کلاس چهارم نسترن او در ۹ سال پيش، که اکنون زنی ۲۱ ساله و مادر فرزندی سه ساله است، به «نامۀ بابا آب داد» فرزاد کمانگر معلم محبوبش اينگونه پاسخ می دهد:

«سلام ای خواسته ی شگرف، عزيز رويايي، همه می گويند شکی نيست تو با پرستو همراه بهار ميايی
باغبان باغ عشق سلام،
امروزکه فرسخ ها از وجود نازنينت دورم احساس می کنم به اندازه ی شاهرگ حيات به من نزديکی چون طنين صدايت را همواره در گوش دارم واندرزهايت را حلقه ای آويز گوشم کرده ام. بهترين درودها را به وسعت لحظات شاد باهم بودن برايت ارمغان دارم....

آقای کمانگر عزيز، هرگز فراموش نخواهم کرد زمانی که خبر از مرگ همکلاسيمان کوروش را شنيدی چه بر سرت آمد وچگونه برايش گريه کردی و اکنون هم هنوزدر غمش برايش می نويسی ويا روزی که سرگل دختر بيچاره ای را که به زور از نيمکت های شکسته ی کلاس سرد وتاريکش جدا کردند و او را به خانه نابخت شوهر فرستادند، بگذار از سرنوشتش برايت بگويم هر چند که مطمئن هستم بسيار اندوهگين ات می کنم. او را نيز مانند کوروش با جسدی بی جان به همان روستا بازگرداندند، اما با ۹۰ درصد سوختگی ناشی از خود سوزی. آقای معلم عزيزم بدان که بسياری از بچه هايت به نوعی کوروش و سرگل می شوند. همين را بگويم که همه آرزوهايی را که از ما می پرسيدی می خواهيد آينده چگونه باشد، در حد يک آرزو ماند. فقط خوشبختانه يک آرزوی من که هنگام خردسالی داشتم که کاش می شد فرشتگان را ديد به حقيقت پيوست ومن يکسال تجربه با فرشته بودن را داشتم.»

رؤيا، صنوبر و تعدادی ديگر از دانش آموزان معلم سربلند فرزاد کمانگر هم به نامۀ وی پاسخ داده اند. آنان می نويسند:

«... کدام معلم است که هر ماه حق وحقوقش را با ديگران تقسيم کند و کتاب بچه هايش را از روی نيمکت بردارد و دزدکی پولی لای آنها بگذارد و کدام است که به اندازه ی فرزاد کمانگر شوق درس خواندن و اميد به زندگی را به دانش آموزانش بدهد، معلمی که به ما آموخت به سرزمين مان عشق بورزيم و برای سر بلنديش بکوشيم و در مدحش سرود بخوانيم...

هر لحظه زندگيمان با او خاطره ايست، ما زندگی را با او ميخواهيم، ما منتظر دستان پر مهرش هستيم، ما به قيمت جانمان او را می خواهيم چون او بسيار به آينده ی ما اميدوار بود، پس بگذاريد آينده را نيز با او تجربه کنيم...»

محمد حسن فلاحيه زاده، روزنامه نگار زندانی، بهروز جاويد تهرانی، از دستگيرشدگان ۱۸ تير ۱۳۷۸ و زندانيان مارکسيست زندان رجائی شهر هم به مناسبت روز زنان، پيام داده اند.

محمد حسن فلاحيه زاده می نويسد:

«... همه ميدانند که زن در قرون اول هجری برخوردار از حقوقی بوده که الان از آن محروم است. به عنوان مثال زن در اوايل ظهور اسلام اسب سواری ميکند ولی در حال و گذشته ای نزديک در برخی کشورهای اسلامی حق رانندگی را به زن نميدهند و يا در آن زمان زن به عنوان جنگجويی ماهر در کنار مرد ميجنگد و اگر برگرديم به قرنهای قبل از اسلام خواهيم ديد که برخی از زنان کشورهايی را اداره ميکردند همچون زنوبيا و بلقيس و زنانی مانند آنها...»

ديشب به دعوت «جامعۀ مستقل زنان ايرانی مقيم اتريش» در جشن سالانه شان به مناسبت ۸ مارس شرکت کردم. برنامه ای که با کيفيت بسيار خوبی برگزار شد. از ديدن زنانی که هر سال مصمم تر و استوارتر از پيش، از برابر حقوقی خود و هم جنسان شان به ويژه در ايران، به رغم هزينه های حتمی يا احتمالی آن، دفاع و آن را طلب می کردند، به خود باليدم. از محبت متقابلشان به خود دلگرم شدم و در شاديشان با اميد کسب دست آوردهای بيشتر شريک گشتم.

روز بيست وهشتم اعتصاب غذایم را می گذرانم. خوشبختانه هنوز هيچ علامت و نشانۀ غير معمولی ندارم. در آزمايش خون سه روز پيش، به جز کاهش بيش از حد نصاب گلبول های سفيد و پايين آمدن نسبی گلبول های سرخ، همه چيز کاملاً در حد طبيعی بود که آن هم اميدوارم از هفتۀ آينده، برطرف شود. وزنم هنوز به وزن بابی سندز در شروع اعتصاب غذايش نرسيده است. با اين حساب، حال که ميدانم او با ۶۸ کيلوگرم وزن اعتصاب غذايش را آغاز کرده و توانسته است ۶۶ روز ادامه دهد، کاملاً برايم روشن است که در پايان ۳۳ روز، حتا اگر اعتصاب غذايم ادامه هم می يافت، قاعدتاً حداقل ۶۶ روز ديگر وقت می داشتم. به ويژه اينکه من بسياری از ظرايف بهداشتی را رعايت می کنم که او نه می دانست و نه می توانست و شايد نه ميخواست، در شرايط زندان آن «بانوی بیرحم آهنين» آنها را در نظر گيرد.


اجلاس عادی هفتم شورای حقوق بشر که مهمترين اجلاس سالانۀ آن است، هم در ژنو کار خود را آغاز کرد. امسال هم منوچهر متکی در روز دوم اين اجلاس نطق بلند و بی محتوایی کرد و نشان داد که او هم چون رهبرش خامنه ای و رئيسش احمدی نژاد، با عرف بين المللی ناآشنا و موقعيت ناشناس است. وی در ابتدای سخنرانيش، از اعضای شورا خواست به احترام نوزاد فلسطينی که توسط ارتش اسرائيل کشته شده است يک دقيقه سکوت کنند و از اعضای مسلمان شورا هم خواست که برای آن نوزاد فاتحه بخوانند. اما با اينکه تقريباً تمامی اعضای شورا اعمال اسرائيل را محکوم می کنند و تاکنون ۴ اجلاس از ۶ اجلاس اضطراری شورا به جنايات اسرائيل در جنوب لبنان و فلسطين اختصاص يافته است، کسی به خواست متکی وقعی ننهاد و تنها خود او و هيئت نمايندگی جمهوری اسلامی به خواستش پاسخ مثبت دادند. متکی با خانم آربور، کميسر عالی حقوق بشر نيز در حاشيه اين اجلاس ديدار داشت. ظاهراً خانم آربور موارد اخير نقض فاحش حقوق بشر و موارد حادی را که بايد نسبت به آنها به سرعت اقدام شود به او گوشزد کرده است. چرا که متکی از او در اين ديدار خواسته است که به موارد «انفرادی» که در «شأن» کميسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد نيست، بپرهيزد. در روزهای آتی گزارشگران ويژه اعدام های غيرقانونی، شکنجه، بازداشت های خودسرانه و .... آنچنانکه در «شأن»شان هست و هر مورد نقض حقوق بشر را در مورد هر فرد مهم می دانند، خلاصه ای از گزارش های خود به شورا را قرائت خواهند کرد. اغلب آنان در گزارش مکتوب خود، به موارد نقض حقوق بشر در حوزۀ مربوط به خود، از جمهوری اسلامی نام برده اند و بار ديگر خواسته اند که امکان بازديد از ايران برای بررسی دقيق تر برايشان فراهم آيد.


آخرين چهارشنبۀ صفرالحرام گذشت. گفته می شود که جلادان زندان ها آخرين چهارشنبۀ ماه های قمری را برای اعدام در زندان ها در نظر گرفته اند. البته اخبار که هميشه حاکی از اعدام در روزهای ديگر هم هست. ولی خوشبختانه عجالتاً خبری از اعدام
شهربانو ندام، اکرم مهدوی، طيبه حجتی، سهيلا، زهرا و همچنين بهنام زارع و محمد رضا حدادی، جوانانی که به اتهام ارتکاب جرائمی در سنين کمتر از ۱۸ سال، حکم اعدام گرفته اند، نرسيده است. بايد اميدوار بود که کوشش ما فعالان حقوق بشر در رساندن ندای اين مظلومان به نهادهای حقوق بشر و نأکيدات احتمالی خانم آربور به متکی باعث نجات جان آنان تا اين لحظه شده باشد؛ هر چند هنوز هم کماکان بيم آن می رود که هر آن جلادان دست به کار شوند و جان آنان را بگيرند.

۵روزی به نمايش آخرين صحنۀ "انتخابات" مجلس رژيم بيشتر نمانده و هنوز فضای آن سرد سرد است. چند روز قبل تعطيل رسمی بوده و اکنون به رغم پايان تعطيلات و محدوديت های افزوده شده، امکان تبليغات وسيع برای کانديداها فراهم نيست. گفته می شود که هنوز خيلی از مردم حتا نمی دانند که همين جمعه روز "انتخابات" است و مشغول رفع گرفتاری های معمول شب عيدشان هستند. در اکثر شهرستان ها و شهرهای بزرگ به جز تهران، «رقابتی» واقعی پيش بينی و برنامه ريزی نشده است و چون آن داستان مولوی «سهم شير» خامنه ای محفوظ در نظر گرفته شده است. اين «سهم» همانطور که پيش بينی شده بود، حداقل ۵۰ درصد کرسی هاست. هرچند که بعضی از "اصلاح طلبان" گمان می کنند که در بيش از ۵۰ درصد کرسی ها امکان رقابت دارند و واقع بين ترهايشان سهم خود را بسيار کمتر می دانند. (يک سوم يا حتا کمتر از آن، ۸۰ به شمول تهران به حساب سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی). با اين حال "اصلاح طلبان" «روبه صفتانه» (به تعبير همان داستان مولوی) گفته اند که به اين وضع تن خواهند داد و حتا اگر امکان «رقابت» در يک کرسی را داشته باشند، در "انتخابات" شرکت خواهند کرد. حمله به ستادهای انتخاباتی "اصلاح طلبان" در بسياری از نقاط کشور صورت گرفته است. تاج زاده گفته است که از مجالس خصوصی جناح مقابل خبر رسيده است که حتا يک اصلاح طلب نبايد وارد مجلس شود و از اين رو اينان شايد به يک نماينده که البته کسی چون اکبر گنجی، فرد «آگاه و شجاعی» را در ميان آنان نيافته است، قناعت داشته باشند.

با اين حال ايشان در تهران بختشان را بلندتر می بينند. "اصولگرايان" و "اصلاح طلبان" در پايتخت هر يک با دو «ليست» اصلی و چندين «ليست» فرعی وارد ميدان شده اند. اشتراک دو ليست اصلی "اصلاح طلبان" بيشتر از اشتراک دو ليست اصلی "اصولگرايان" است و اين اميد معينی را برای کانديداهای مشترکشان فراهم آورده است. ولی مشکل اصلی "اصلاح طلبان" آنگونه که از زبان اکثرشان نيز بيان می شود، نگرانی از ميزان مشارکت مردم در "انتخابات" است. شواهد نشان می دهد که خامنه ای و نزديک ترين اياديش، سناريویی شبيه "انتخابات" شورای دوم را برنامه ريزی کرده اند. به صورتی که با حداقل مشارکت مردم، ليست تحويلی خود به سازماندهی داده شده ترين نيروهای خود، يعنی سپاه و بسيج را که قاعدتاً بايد ليست «جبهه متحد اصولگرايان» باشد، برنده اعلام کنند. شواهد تا اين لحظه نشان می دهد که "اصلاح طلبان" بعيد است بتوانند حدی از مشارکت را که معادلۀ فوق را برهم زند، تأمين کنند. نظرسنجی های تاکنونی نشان می دهد که در تهران و شهرهای بزرگ، در بهترين شرايط برای حاکمان، ميزان مشارکت از ۲۵ درصد فراتر نخواهد رفت و رقم واقعی قاعدتاً به مراتب کمتر از آن خواهد بود. به اين ترتيب به نظر می رسد که هدف خامنه ای و اياديش اين است که با شگردهای تبليغاتی «بزرگ نمايانه» و تقلبات وسيع (آنچنان که يکی از ياران کروبی، ابراز اميدواری کرده است که انتخابات «رايانه» ای باشد و «يارانه»ای نباشد) همچون "انتخابات" دورۀ دوم شوراها، البته با تأکيد بر شعار «مشارکت حد اکثری»، حداکثر، مشارکتی حدود ۵۰ درصد را «صحنه آرائی» کنند.

به اين ترتيب، تنها راه مقابله با اين ترفند، نشان دادن «مشارکت حداقلی» مردم، آنچنان که قطعی به نظر می رسد، به خود مردم کشور و همچنين مردم ديگر کشورهاست.

تجارب سال های اخير نشان داده است که به «پای صندوق نرفتن ها»، اگر تنها به «در خانه نشستن ها» منحصر شود، کمتر قادر است، ترفندهای تبليغاتی حکومتيان را به خوبی خنثی کند.

بعضی از کانديداها، به رغم رد صلاحيت، با بی اعتنائی به شورای نگهبان و «عبور» از آن، تبليغات انتخاباتی خود را شروع کرده، ادامه می دهند. عزيزی طرح يک «اعتراض سفيد» را به صورت چسباندن يک برگه سفيد بر روی ديوارها و پنجرۀ خانه ها، مغازه ها و اتومبيل ها به عنوان نمادی از «عدم حضور کانديدای دلخواه» ارائه داده است.

محمد ملکی، در "انتخابات" پيشترين، پيشنهاد کرده بود که مردم در حرکتی متمدنانه و صلح جويانه، «پرچم سفيدی» با شعار «انتخابات فرمايشی، نه» را برافرازند و به جهانيان نشان دهند. عيسی سحرخيز، در آن "انتخابات" از احزاب و گروه های سياسی خواسته بود از مردم بخواهند که در خانه ها نمانند و در حاشيه ننشينند، بلکه در صحنۀ اجتماع، «رنگ سفيد» را به عنوان نمود رفتار مسالمت آميز اعتراضی خود برگزيده، به صورت پوشيدن «پيراهن سفيد»ی در تن يا گرفتن «پرچم سفيد»ی در دست، به نمايش گذارند.

روز جمعه ۲۴ اسفند، روز "انتخابات"، آخرين جمعۀ سال هم است. روزی که مادران و ديگر بستگان قربانيان سياسی اين رژيم و آن رژيم، در گلستان «خاوران»، قطعۀ ۳۳ بهشت زهرا و ديگر گلستان های گوشه و کنار اين مرز و بوم، بر سر گور عزيزان از دسته رفته شان، با سال کهنه وداع می کنند. «سفيد جامه» (آنچنان که انوش می خواست و مادر، فروغ چشمان ما به آن تن داده بود) يا «سياه جامه» (آنچنان که معمول است) همراه اين عزيزان باشيم.

آنجا آزادی هرچه زودتر همدردانی با عزيزان از دست رفته، چون علی صارمی، محمد علی منصوری و دخترش معصومه منصوری، و ناصر سوداگری را خواستار شويم.


جمعه، به کوه و دشت و صحرا نيز بزنيم. نحسی «سيزده» را، (خامنه ای و ۱۲ نگهبان او را) اين بار پيش از عيد، بدر کنيم!

طرح «به موازات "انتخابات" نمايشی مجلس، کانديدا معرفی کنيم!»


http://www.asre-nou.net/1386/bahman/10/m-be-mowazat.html


http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=13446

اين بار با استقبال کافی همراه نشد. «کليد دل ياران» يافت می نشد. به تعبير زنده ياد سياوش کسرائی، «بيشتر می گرديم».

«جمعی از ياران ما» به خطا تصور کرده اند که نفس ارائۀ اين طرح «شرکت در انتخابات و مشروعيت بخشيدن به جمهوری اسلامی» بوده است. بسياری ديگر هم قطعاً ملاحظاتی خاص خود را داشته اند. اما دريغا، که اغلب دانستن آن را از ما دريغ داشتند.

يکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶

حسن نايب هاشم (فرود سياوش پور)


www.hambastegi83.blogspot.com


hambastegi1384@yahoo.com